بعد از مدتها باز اومدمو یه سری به وبلاگم زدم
آنکس
ببین در وضعی هستم که
نمیتوانم تصمیم بگیرم می خواهم کمی جلوتر بروم
ولی به خودم قول داده ام
که دوباره
هرگز
عاشق نشوم
میدانم که سخت است
ولی باید این واقعیت را بفهمی که
عشق
ارزش آنهمه دردو رنج و بدبختی که به سرت آید را ندارد
بارها به این نتیجه رسیده ام
باید خیلی بهتر بدانم ولی جلوی احساساتم را نمی توانم بگیرم
وقتی تو کنار من هستی
میترسم
در اضطرابم
چون میدانم تو همان کسی هستی که من میخواهم
ببین مشکل اصلی این دوستی ها
این است که مانند یک بازی است
در ابتدا هرکاری میکنند که دلت را به دست آورند
و وقتی که دلت را به دست آوردند همه چیز عوض میشود
دلیل بودن تو
هر کسی دوتاست .
و خدا یکی بود .
و یکی چگونه می توانست باشد ؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست .
و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت .
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند .
خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد .
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد .
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور .
اما کسی نداشت ...
و خدا آفریدگار بود .
و چگونه می توانست نیافریند .
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ...
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .
و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
و خدا بود و با او عدم بود .
و عدم گوش نداشت .
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .
و حرفهایی است برای نگفتن ...
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند .
و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...
و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت .
درونش از آنها سرشار بود .
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟
و خدا بود و عدم .
جز خدا هیچ نبود .
در نبودن ، نتوانستن بود .
با نبودن نتوان بودن .
صبر
در پس پنجره کسی هست که مرا میخواند...
باران نم نمک می بارد که چه زیباست صدایش...
چه طنینی دارد انتظارم به پایان آمد قاصدکم خوش خبر بود
بوی او را می داد...
خبر از او آورد!!!
خنده هایت که چه زیبا بود...
دست هایت که چه با محبت...
چه زود گذشت و نمی دانم چگونه گذشت...
ای کاش تنها میدانستم چه شد بر من...
چه شد بر تو...
آه که چه بیهوده می اندیشم
صبر پایان همه ی انتظار هاست...
صبر پایان همه ی انتظار هاست...

دوست
چقدر خوبه که آدم یکی رو دوست داشته باشه
نه بخاطر اینکه نیازش رو بر طرف کنه
نه بخاطر اینکه کس دیگری رو نداره
نه بخاطر اینکه تنهاست
و نه از روی اجبار
بلکه بخاطر اینکه اون شخص ارزش دوست داشته شدن رو داره
بعد از ۵ماه دوباره اومدم یه سر زدم به وبلاگم....
بزرگترین افسوس آدمی این است که حس می کند می خواهد اما نمی تواند، و به
یاد می آورد زمانی را که می توانست اما نمی خواست
در پس پنجره کسی هست که مرا میخواند... باران نم نمک می بارد که چه زیباست
صدایش...چه طنینی دارد انتظارم به پایان آمد قاصدکم خوش خبر بود بوی او را می
داد...خبر از او آورد!!! خنده هایت که چه زیبا بود...دست هایت که چه با محبت... چه
زود گذشت و نمی دانم چگونه گذشت... ای کاش تنها میدانستم چه شد بر من...
چه شد بر تو... آه که چه بیهوده می اندیشم صبر پایان همه ی انتظار هاست...
نه! نمیتوانم امشب را یا
چهره ات را وقت رفتن فراموش کنم
ولی انگار این سرنوشتی است
که داستان مابه سوی آن پیش می رود
تو همیشه لبخند میزنی ولی در چشمانت
می توان غم را دید
نه! نمی توانم فردارا
وقتی را که به بدبختی هایم فکر میکنم را فراموش کنم
به اینکه زمانی متعلق به من بودی
ولی بعد تورا از دست دادم
ولی حالا تنها کاری که میتوانم بکنم این است
آنچه را باید بدانی به تو بگویم
نمی توانم زندگی کنم اگر زندگی بدون تو باشد
دیگر تحمل ندارم ![]()
امشب به تو فکر میکنم
در خلوت بی خوابی ام
حتی اگر عاضق تو بودن اشتباه باشد
قلبم مرا مجبور میکند که اشتباه کنم
چون در وجود تو گم شده ام
و طاقت این را ندارم که در کنار تو نباشم
و با آهنگهایمان زندگی کنم
اما ادعا میکنم لحظاتی که به یادشان نیستم دوستشان دارم![]()
که من روی بالشت تو خوابم ببرد
هوا گرم است
خانه ما دور است از
دریا
از جنگل
از درختان
از گلاب دره
آیا باید ... از ته قلبم صدایت کنم
شهر و رمضان الذی انزل فیه القران
امروز بعد کلی گشتن دنبال ماه بالاخره پیداش کردن
و امروز اول ماه مبارک رمضان اعلام شد
خیلی دلم براش تنگ شده بود ![]()
بیاییم برای همه دعا کنیم
و کینه هارو از دلامون دور بریزیم تا دلامون از کینه پاک بشه![]()
- روزي خواهي آمد
روزي خواهي آمد...![]()
روزي كه من ديگر هيچ چيز را به خاطر نخواهم آورد...
روزي كه ديگر نه چشمانم برقي خواهد داشت..![]()
نه در قلبم رده پايي از عشق...![]()
روزي كه ديگر خيلي دير خواهد بود...
رفتي
شبي بي حوصله رفتي.....![]()
،دعا کردم که برگردي....![]()
خدا را تا سحر آن شب صدا کردم که برگردي![]()
کنار پيچک خاموش و سرد باغچه ماندم
نمي داني کجا رفتم ،چه ها کردم که برگردي....
انتظار
شناختنت بي گناهترين گناهم بود
، يافتنت بهانه دلم و خواستنت نيازم
و با تو بودن آرزويم
و تو را گم کردن، پيدايش سراب بود
. تو مانند پرستو آمدي و به دورترين ديار غربت رفتي
. بي تو ثانيه ها تکراري شده اند و آيينه چيزي جز سراب را نشان نمي دهد
و شقايق غريبي مي کن
د و جاده در انتظار مسافر است
و هنوز دلم بدون تو بهانه مي گيرد
و من آرزوهايم را عاشقانه زمزمه مي کنم و منتظرت هستم
هر روز مثل هر روز است
سحر مي آید
و چشمهاي من به افق خيره است
. هوا دلنشين است ومن نگران كه مبادا امروز مثل فردا سپري شود
. هر روز من مثل ديروز است
. چشمهاي من نگران به در است
.هر روز اينطور است
. عادت كرده ام به اين روزها ...
. هر روز مثل هر روز است. فقط براي من اين روزها مي آيد و مي رود
|
|
|
|
|